از هر دری سخنی...
فرصت شمار صحبت، کزین دوراهه منزل ** چون بگذریم دیگر، نتوان بهم رسیدن...
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حمید شمس کیانی
نظرسنجی
میزان رضایت شما از تنوع مطالب در چه سطحی است؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کاش یه مغازه بود آدم میرفت میگفت

بی زحمت یه کم "خیال خوش" میخوام

ببخشید این "خنده ها از ته دل" چندن؟

آقا!

این "آرامشا" لحظه ای چند؟

این"بی خیالیا"  که میپاشن رو زندگی مشتی چند؟

ازین "روزایی که بی بغضن" دارین؟

ازین "سالایِ بی رنج" اندازه دل ما دارین؟!

این "شادیا" دوام دارن؟!

نه...

کاش یه جایی بود میشد رفت و بگی آقا یه "زندگی" میخوام

بی زحمت جنس خوبش ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396
حمید شمس کیانی

فرض کنید که بتوانیم سن زمین را فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !

در این صورت کره زمین مانند فردی ۴۶ ساله خواهد بود!

هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و درباره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم !

اما این را میدانیم که در سن ۴۲ سالگی، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود !

یعنی زمین آنها را در سن ۴۵ سالگی به چشم خود دید و تقریبا ۸ ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد. در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین رافرا گرفت.

انسان جدید فقط حدود ۴ ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است !!!

بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد وحالا ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی ۴۶ ساله آورده است!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396
حمید شمس کیانی

"فقر"

همان گرد و خاکی است که

بر کتابهای فروش نرفته یک

کتاب فروشی می نشیند

فقر

شب را بی غذا سرکردن نیست

فقر

روز را بی اندیشه سپری کردن است...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396
حمید شمس کیانی

قاعده ای کلی وجود نداره که به درد همه بخوره؛

هر کس باید راهِ نجاتِ خودش رو پیدا کنه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396
حمید شمس کیانی


     آدماى زندگیتون رو یجورى انتخاب كنین

             كه بعدها نظرتون راجع به كل آدما تغییر نكنه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 2 اردیبهشت 1396
حمید شمس کیانی

 پاییز را دیدی؟!

آنان که رنگ عوض کردند، افتادند!

یادمان باشد؛

محبت، تجارت پایاپای نیست!

چرتکه نیندازیم که من چه کردم و در مقابل تو چه کردی!

بی شمار محبت کنیم،

حتی اگر به هردلیلی کفه ی ترازوی دیگران سبکتر بود...

اگر قرار باشد خوبی ما وابسته به رفتاردیگران باشد،

این دیگر خوبی نیست؛

بلکه معامله است...!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 1 اردیبهشت 1396
حمید شمس کیانی

هیچ وقت از کتابِ زندگی خسته نشو

هیچ کس نمی دونه

صفحه ی بعد...

چی نوشته ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 31 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

هر احمقی میتونه بهت بگه دوستت داره

ولی آدم‌هـای محدودی

میتونن بهت ثابت کن            که دوستت دارن...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 30 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

من معتقدم اگر معمولی ترین ها برایمان اتفاق می افتد و مهم ترین ها گاهی هرگز در زندگیمان رخ نمی دهند خودمان مقصریم.

تقصیر خودمان است که

از یک جایی به بعد به این معمولی ها عادت می کنیم. یاد می گیریم معمولی زندگی کنیم، معمولی بخوریم، معمولی بپوشیم،تفریحاتمان معمولی باشد و معمولی عاشق شویم حتی دنبال چیز بهتری نمی گردیم و راضی می شویم به  معمولی بودن و معمولی خواستن.

راضی می شویم به این به اصطلاح تقدیر! کم کم یاد می گیریم از خواسته  هایمان کوتاه بیایم و راضی شویم به حداقل ها...

همین که دانشگاه برویم کافیست، مهم نیست چه رشته ای ! همین که ماشین داشته باشیم کافیست مهم نیست چه ماشینی و همین که ازدواج کنیم بس است مهم نیست با چه کسی!

آدم های دور و بر من یاد نگرفته اند به جنگ معمولی ها بروند و برای به دست آوردن بهترش تلاش کنند.

معمولی بودن خوب است.اصلا هنر می خواهد آدم معمولی ای باشی، اما معمولی خواستن و به همینی که هست راضی بودن خوب نیست، تنبلی می آورد.

همیشه فرق است بین زندگی کردن و خوب زندگی کردن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 29 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

انسانیت دین خاصی ندارد

همینکه درمیان مردم زندگی کنیم

ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنیم

دروغ نگوییم

کلک نزنیم

و دلی را نشکنیم

سوء استفاده نکنیم

حقی را ناحق نکنیم

یعنی انسانیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 28 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

اینكه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه چون تو باهاش خوبی ،

مثل اینكه توقع داشته باشی یه گرگ تو رو نخوره چون تو ام اونو نمیخوری !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 27 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

فراموش کردن : تلخی های دیروز...

غنیمت شمردن  :شیرینی های امروز...

امیدواری به : فرصت های فردا...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

پنج دلیل که چرا در مسیر هدف‌مان

نباید به حرف هرکسی توجه کنیم

1. شما تنها کسی هستید که به خوبی می‌دانید توانایی‌هایتان چه هست، نه مردم.

2. شما به خوبی می‌دانید که این خودتان هستید که مسبب شادی خود می‌شوید، نه مردم.

3. شما از هدف و منظور خود باخبر هستید، نه مردم.

4. شما تمایل شدیدی دارید که به هدف خود برسید، نه مردم.

5. شما تنها کسی هستید که می‌توانید خواسته‌ی خودتان را عملی کنید، نه مردم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 25 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

امروز متوجه شدم

        كه من در آینده زندگى میكنم!

همان آینده،كه سالها پیش،نگرانش بودم!

و سالها پیش متوجه نبودم

        كه در گذشته زندگى میكنم!!

همان گذشته

       كه اكنون حسرتش را میخورم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 24 فروردین 1396
حمید شمس کیانی

ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟

کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود

و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد

با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.»

در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می کند! کارش که تمام شد، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت.

کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»

گفتم: «بگو چقدر؟»

گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»

گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»

گفت: «بله.»

با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم.

گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت:

«من گفتم هر چه دادی قبول.»

گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!»

نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.

گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟»

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد.

بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می آموخت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 فروردین 1396
حمید شمس کیانی


( کل صفحات : 169 )    1   2   3   4   5   6   7   ...