از هر دری سخنی...
فرصت شمار صحبت، کزین دوراهه منزل ** چون بگذریم دیگر، نتوان بهم رسیدن...
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حمید شمس کیانی
نظرسنجی
میزان رضایت شما از تنوع مطالب در چه سطحی است؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آدمهایی كه میدانند چه میخواهند را دوست دارم!
آدمهایی كه مرز دارند،
كه نه گفتن بلدند،
كه میتوانند بگویند چه چیز را میخواهند و چه چیز را نمیخواهند.
آدمهایی كه تو را در "هزارتوی ابهام" و "حدس بزن چه چیزی توی دلم دارم" گرفتار نمیكنند!
آدمهایی كه مرزشان مشخص است زندگی را راحت میكنند…
نگاه میكنی و میبینی همپوشانی مرزها بین تو و او چقدر است،
چیزی كه میخواهد را میشود به او داد…
چیزی كه میخواهی را میتوانی بگیری…
كه اگر نشد نه كسی احساس قربانی بودن میكند،
نه حس فریب دارد،
نه بار دِین خویش را بر شانه دیگری می گذارد.
آدمهایی كه مرز دارند غنیمت اند!
شفافیتشان شفافیت می آورد…
نه گفتنشان نه گفتن را آسان میكند…
خودشان هستند و میگذارند خودت باشی…
بی قضاوت،
بی دلخوری،
بی رنج…

آدمهایی كه می دانند چه می خواهند، دوستان خوبی می شوند...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 2 شهریور 1395
حمید شمس کیانی

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت . مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست . نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت . مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم .

افسرده و پریشون برگشت به شهر. در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ، لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره ! دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟! و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه : تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران ، به تفسیر ی است که ما ، از ، آنها می کنیم ، و چه بسا که ، حقیقت ، غیر از تفسیر ماست قضاوت ، همیشه آسانست ، اما حقیقت ، در پشت زبان وقایع ، نهفته است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 شهریور 1395
حمید شمس کیانی

استادالهی قمشه ای. فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه می گوید

که مرگ واقعی چگونه است.

جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن .

بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آن هاله ذهن است و در واقع آرشیو اطلاعات زندگی دنیوی اوست شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ میکند و تصاویر بصورت یک فیلم برای روح بازخوانی میشود . شاید گمان کنیم که این اتفاق بسیار زمان بر است . زمان  در واقع قرارداد ما انسانهاست . این ما هستیم که هر دقیقه را 60 ثانیه قرارداد میکنیم . اما زمان در واقع فراتر این تعاریف است .

با مرور زندگی ، روح اولین چیزی که نظرش به آن جلب میشود،  وابستگیهای انسان در طول زندگی میباشد . برخی از این وابستگی ها در زمان حیات حتی فراموش شده بود ولی در این مرحله دوباره خودنمایی میکند .میزان وابستگی دنیوی برای هرکس متغیر است .

روح از بین خاطراتش وابستگی های خود را جدا میکند . این وابستگی ها هم مثبت است هم منفی . مثلا وابستگی به مال دنیا یک وابستگی منفی و وابستگی مادر به فرزندش هم نوعی دلبستگی و وابستگی مثبت محسوب میشود . ولی به هرحال وابستگی ست .

این وابستگی ها کششی به سمت پایین برای روح ایجاد میکند که او را از رفتن به سمت هادی یا راهنما جهت خروج از مرحله دنیا باز میدارد . یعنی روح بعد از مرگ تحت تاثیر دو کشش قرار میگیرد . یکی نیروی وابستگی از پایین و دیگری نیروی بشارت دهنده به سمت مرحله بعد . اگر نیروی وابستگی ها غلبه داشته باشد باعث میشود روح تمایل پیدا کند که دوباره وارد جسم گردد . چون توان دل کندن از وابستگی را ندارد و دوست دارد دوباره آن را تجربه کند . به همین جهت روح به سمت جسم رفته و تلاش میکند جسم مرده را متقاعد کند که دوباره روح را بپذیرد . فشاری که به "روح" وارد میشود جهت متقاعد کردن جسم خود در واقع همان فشار قبر است . این فشار به هیچ وجه به جسم وارد نمیشود . چون جسم دچار مرگ شده و دردی را احساس نمیکند . پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص قبر دارد یا ندارد . این فشار هیچ ربطی به شب زمینی ندارد و میتواند از لحظه مرگ شروع گردد .

یکی از دلایل تلقین دادن به فرد فوت شده در واقع این است که به باور مرگ برسد و سعی در برگشت نداشته باشد .

بعد از مدتی روح متقاعد میشود که تلاش او بیهوده است و فشار قبر از بین میرود .

وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد .   بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست . گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند .

به امید اینکه بتوانیم به درک این شعر برسیم:

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...

بگذار و بگذر

ببین و دل مبند

چشم بینداز و دل مباز

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...

"صادقانه زندگی کنیم .

ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...

بیاییم واقعا، صادقانه زندگی کنیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 31 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

همه ی انسان ها نابغه هستند، اما اگر برای سنجش میزان نبوغ یک ماهی، توانایی او در بالا رفتن از درخت را ملاک قرار دهید، آن ماهی در تمام مدت زندگی اش حس خواهد کرد که یک احمق است
.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 30 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

سکوت کن هنگامی که نمیدانی چه بگویی ؛ چه پاسخی دهی ؛ ویا چطور بگویی ؛  فقط سکوت کن.

گاهی نگفتن شیرین تر از گفتن سخنان آشفته است ؛ که در لحظه تو را سبک میکند .... در آن لحظه سکوت کن.

یک وقتهایی سعی کن چشمهایت را ببندی بر حرفهای نیش دار ؛ و به زبانت اجازه دهی سکوت را تمرین کند.

دقیقه هایی که حس انفجار در سلولهایت تو را از درون میخورد ؛ سکوت را تجربه کن ؛ تا ذهنت با قلبت مشورت کند و تصمیمی درست بگیرد .

یک وقتهایی " سکوت " پاسخ همه دردهاست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

اگر شما هم مانند من میدانستید جهنم کجاست شاید برایتان اینقدر عجیب نبود. جهنم نام دره ای است در نزدیکی اورشلیم (بیت المقدس) که در جنوب کوه صهیون واقع است.

نام این دره در زبان عبری (زبان یهودیان و دین یهود) گِهینوم بوده است و از آنجایی که اعراب گ ندارند، آنها لغات را معرب می کنند یعنی گ را با ج جایگزین می کنند (مانند گرگان که در عربی جرجان می خوانند، گوهر که جوهر و جواهر شده است) این واژه گِهینوم هم به جهینوم، سپس جهنم تبدیل شده است .

بله جهنم یک مکان واقعی و دره ای در نزدیکی شهر اورشلیم کشور اسراییل است و برای همین است واژه ی جهنم دره در مثل پارسی هم وجود دارد (نمونه: کدام جهنم دره ای بوده ای؟)

اما چه شد که این دره اینقدر مشهور شد را باید نگاهی به تاریخ بیاندازیم. گهینوم مختصر شده ی گه بن هینوم بوده = گه + بن + هینوم = دره + پسر + هینوم. یعنی دره ی پسر هینوم.

اما چرا نام اینجا گهینوم شد کمی باز می گردد به زمانی که در این منطقه مردمان کنعان و فینیقیه به خدایانی بنام مُلِک و بَعل باور داشته اند و در این دره پرستشگاهی برای بت های این دو خدا آفریده بودند و برای این خدایان قربانی می کردند.

این قربانی کردن انقدر گسترش و متعصبانه شد که روزی فردی بنام هینوم پسر خود را در این مکان قربانی کرد و از آن پس نام این دره به گه بن هینوم یعنی دره ی پسر هینوم تغییر یافت و رفته رفته بن از نام حذف شد و گهینوم نام دره شد.

حال چه شد که نام این دره به متون مقدس ادیان ابراهیمی راه پیدا کرد ادامه ی این داستان تاریخی است و آن از این قرار است که پس از برچیده شدن ادیان پیشین این دره کاربری خود را تغییر داد و به محل سوزاندن زباله های شهر تبدیل شد.

بعد ها، افراد آن منطقه، بر اساس اعتقاد خود، جنازه ی کسانی را که از رستگاری نومید شده بودند، مثل جانیان، قاتلان و آدمهایی را که دست به خودکشی می زدند، در این مکان می سوزاندند. همیشه بوی گندی می داد و جای بدی بود که مردمان این منطقه ضرب المثل از پلشتی و زباله دانی را به این دره نسبت می داده اند و چون مکان سوزاندن جسد آدم های بدکاره بود در میان مردم به صورت دشنام مثل بود که تو لایق گهینوم هستی یعنی جنازه ات را باید در آنجا سوزاند.

رفته رفته این نام و این مثل به درون کتاب های مقدس ادیان راه پیدا کرد و برای آن افسانه ها سرودند و آنرا زندگی رقت بار پس از مرگ کردند و با آب و تاب توصیفی از آن شده و جالب اینکه در خود آیین یهود زندگی پس از مرگ بهشت و جهنمی ندارد و این افزوده ها و برداشت نام گهینوم و جهنم به دو دین مسیحیت و اسلام باز می گردد.

مکانی که ادیان ما را از آن می ترسانند در حال حاضر به پارکی زیبا تبدیل شده است و شما می توانید از این مکان تاریخی بصورت توریست دیدار کنید.

نوشته دکتر محمد علی مهراسا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشورها خواهد داد.

دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:

_مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.

تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.

همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر؛ از شمشیرزنیش، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادتهایش و

استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود مردود!

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟

همه گفتیم آری!

گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!

پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟

گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده، پاسخ صحیح "نمیدانم" بود.

همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد "نمیدانم"!

ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است. بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

آدم‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن، هیچوقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه؟

می‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره؟

و تازه بعد از این سوالاس که خیال می‌کنن طرف رو شناختن!

اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیون‌تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!

نباید ازشون دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی ٬ بی گدار

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دمبدم: " ای روزگار ٬ ای روزگار"

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 25 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

می گم : ممد رو می شناختی ؟
- : کدوم ممد ؟
- : همون که خودش با خودش حرف می زد .

(در اینجا لازم می دونم یه پرانتز باز کنم و یه توضیح بدم . بعضی آدما هستن که با خودشون حرف می زنن ؟ خودشون یه سوال می کنن و خودشونم جواب می دن . شما ها اصلن احتیاجی نیست توجهی داشته باشید . می تونید وسط این گفتگوی یک طرفه چای تون رو بخورید ، سیگارتون رو بکشید ، و یا حتی فیلم تماشا کنید . چون اون آدم نیازی به جوابای شما نداره. از قبل جوابا رو بلده . این دوست منم این جور آدمی بود )

 _اهان خب .... چی شده ؟
  _
هیچی چند روز پیش دیدمش . همش سکوت کرد .آخرش گفتم ممد چیه ؟ چرا ساکتی ؟ گفت راستش داداش اصلن دیگه حال حرف زدن ندارم . یه وقتی تو خونه تنها که بودم ، با خودم حرف می زدم .حالا دیگه حوصله خودمم ندارم .

من می گم : می دونی ،هیچی بدتر از تنهایی نیست . تنهایی، یعنی یک نفر خیلی نیست. تنهایی ، یعنی شنیدن صدای سکوتی که مثه فریاده . یعنی ،شنیدن قیژ قیژ لولاهای روغن نخورده ی درب ها . یعنی شنیدن صدای قل قل کتری آبجوش . شنیدن صدای لاستیک چرخ ماشینا روی آسفالت خیابونا . تنهایی ، یعنی خسته شدن از صدای نفسای خودت .

آهی می کشه و جواب می ده : آره درست میگی ،اما میشه اینطوری هم فکر کنی که تنهایی مثل یه پیله ست . پیله ای که یا میشه از توش پروانه بیرون اومد یا اینکه از بین رفت .

می پرسم چطوری؟

می گه :اینطور که توی تنهایی ، خودت رو حسابرسی کنی .نقاط صعف خودتو پیدا کنی و اونا رو برطرف کنی اونوقته که به رهایی می رسی .....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

عشق گاهی ...
مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی ...
کیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست

عشق گاهی ...
هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن

عشق گاهی ...
بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد

عشق گاهی ...
نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب

عشق گاهی ...
می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام

عشق گاهی ...
سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر ... افسانه ای

عشق گاهی ...
یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو ، اطلسی

عشق گاهی ...
هم حکایت می کند
از جدایی ... ها شکایت می کند !.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

خوب یاد گرفته ایم برانداز کردن همدیگر را
یک خط کش این دستمان
و یک ترازو آن دستمان
اندازه می گیریم و وزن می کنیم ؛
آدم ها را
رفتارشان را
انتخاب هایشان را
تصمیم هایشان را
حتی قضا و قدرشان را !!
به رفیقمان یک تکه سنگینی می اندازیم
بعد می گوییم
خیر و صلاحت را می خواهم !
غافل از اینکه چه برسر او می آوریم !
در جمع ، هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهیم
آن یکی را به ازدواج نکرده اش
این یکی را به نوع رابطه اش
آن دیگری را...
میرویم توی صفحه ی یکی
و نوشته اش را میخوانیم می نشینیم و قضاوت می کنیم
یکی هم نیست گوشمان را بگیردکه :
های ! چندبار توی آن موقعیت بوده ای
که حالا اینطور راحت نظر می دهی
حواسمان نیست که چه راحت
با حرفی که در هوا رها میکنیم
چگونه یک نفر را به هم میریزیم
چندنفر را به جان هم می اندازیم
چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم
چقدر زخم میزنیم...
حواسمان نیست که ما میگوییم و رها میکنیم و رد میشویم
اما یکی ممکن است گیر کند
بین کلمه های ما
بین قضاوت ما
بین برداشت ما
دلی که می شکنیم ارزان نیست..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

بَعْضـــی مُوقِـــع ها

بایَد قَــبول کُنـی که....

یه نَفَر فَقط می‍تــونه تو قَــلْبِت

باشه نه تو زِنْدِگیت...

واین درد کمی نیست..

محکم ترین برهان عشــق
"
"اعتماد" اسـت !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

نگرانی ، فكر و خیال از این چیزایی است كه قبلا زیاد برام معنی نداشت .

اون موقع وقتی یه مشكلی هم پیش میومد ، همین كه یكی از برو بچه ها رو می دیدم اینگار نه اینگار كه این من بودم كه تو درد سر افتادم . یه لحظه كافی بود كه كلا همه چی یادم بره . یعضی وقتها دلم برای اون بی خیالی ها تنگ میشه ، اما راستش دوست ندارم دوباره به اون دوره برگردم . شاید الان من بدون این نگرانی ها دیگه من نیستم . و این دغدغه ها یعنی من از یك مرحله تو زندگی وارد یه دوره دیگه شدم فكر كنم یه روز میرسه كه دیگه این نگرانی ها هم برام مسخره باشه و منم مثل مادرم هر اتفاقی بیافته یه لبخند بزنم و بگم

"ای بابا حل میشه"...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 مرداد 1395
حمید شمس کیانی

گاهی بگو

" دوستم داری "

جای دوری نمی رود....

اصلا بگذار برود!

"دوری" و "دوستی"

حرف امروز٬

تمام آدم هاست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 مرداد 1395
حمید شمس کیانی


( کل صفحات : 153 )    1   2   3   4   5   6   7   ...