از هر دری سخنی...
فرصت شمار صحبت، کزین دوراهه منزل ** چون بگذریم دیگر، نتوان بهم رسیدن...
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حمید شمس کیانی
نظرسنجی
میزان رضایت شما از تنوع مطالب در چه سطحی است؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

·        تو زندگیت براى رویاهات ریسک كردى؟

-         نه

·        تلاش كردى؟

-          نه

·        شكست خوردى، دوباره ادامش دادى؟

-         نه

·        پس ناله نکن از زندگى ای كه هیچكارى براش نكردى!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 30 دی 1396
حمید شمس کیانی

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت.

فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی

گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد

طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده

زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 دی 1396
حمید شمس کیانی

سارا یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد .

چقدر دلش اونو می خواست پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره.

مادر ش گفت: این گردنبند قشنگیه اما چون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی ، سارا  قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه.

چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش مینداخت. سارا یه پدر خیلی مهربون داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو می گفت. یه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت: دخترم! تو منو دوست داری؟

_بله پدر من عاشق توام

پس اون گردنبند مرواریدتو به من بده.

_ نه پدر اونو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، قبوله؟

پدر : نه عزیزم ولی اشکالی نداره!

هفته ی بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به دخترش گفت: دختر عزیزم تو منو دوست داری؟

دختر :  البته پدر تو می دونی که من خیلی دوستت دارم و عاشق توام

پدر: پس اگه راست میگی اون گردنبند مرواریدت رو به من بده

دختر کوچولو : نه پدر اون نه! اما می تونم اون اسب کوچولو وصورتی ام رو بهت بدم ، اون موهاش خیلی نرمه تو میتونی اونو ببری توی باغ و باهاش بازی کنی

پدر : نه عزیزم اشکالی نداره، شبت بخیر خوابهای خوب ببینی.. و او نو بوسید.

چند روز بعد وقتی پدر اومد تا برای دختر کوچولویش داستان بخونه دید که دخترش روی تخت نشسته و گریه می کنه .

دخترک پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر منو ببخش ... بیا! و دستش رو به سمت پدر برد وقتی مشتش رو باز کرد

دونه های گردنبندش توی مشتش بود اونارو توی دست پدرش گذاشت.

پدر با یه دست دونه های مروارید رو گرفت و با دست دیگه از جیبش یه جعبه ی بسیار زیبا در آورد که توش گردنبند مروارید اصل بود، پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند بدلی دل کند، اونو بهش هدیه بده!

این مسئله درست همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد. او منتظر می ماند تا ما از چیز های بی ارزشی که در زندگی به آن وابسته شده ایم دست برداریم تا او گنج واقعی اش را به ما بدهد.

 

بدلیجات زندگی شما چه چیزهایی هستند که سفت و سخت به آن چسبیده اید ؟!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 دی 1396
حمید شمس کیانی


جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین می بینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!!

ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه...

پس

هرگز...

هرگز ...

هرگز..‌‌.

نا امید نشیــــــــــد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 دی 1396
حمید شمس کیانی


از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است

فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 دی 1396
حمید شمس کیانی


"مهربان" بودن مهمترین قسمت "انسان"بودن است.

این"دل" انسان است که او را "سعادتمند" و" ثروتمند"می کند.

انسان با آنچه که "هست" ثروتمند است، نه با آنچه که دارد.

"آرامش" سهم کسانی است که

"بی منت" میبخشند.

"بی کینه" می خندند.

و در نهایت با "سخاوت" محبتشان را اکرام می کنند..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 25 دی 1396
حمید شمس کیانی


مجنون را دیدند روی خاک مینوشت

لیلی، لیلی، لیلی

پرسیدند دیوانه چه میکنی!

گفت: چون میسر نیست من را کام او

عشق بازی میکنم با نام او...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 دی 1396
حمید شمس کیانی


ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺎﯾﻢ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ.

ﺑﺒﯿﻦ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻡ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 دی 1396
حمید شمس کیانی

درخواست خود را در زمان خستگی افراد بیان کنید !

روانشناسان معتقدند در زمان خستگی، سطح انرژی و تحلیل گری در پایین ترین نقطه قرار دارد ، بنابراین اگرچه شما معمولا از فرد خسته پاسخ قطعی نمی شنوید و اجابت درخواست شما به زمان دیگری موکول میشود "اما‌" افراد معمولا نسبت به حرفی که در زمان خستگی زده اند احساس تعهد دارند و به احتمال قوی تری به خواسته تان خواهید رسید !!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 دی 1396
حمید شمس کیانی

عشق را زن می‌دهد  به تو ،

لیاقتش را  خودت بدست بیاور ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 دی 1396
حمید شمس کیانی

کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید.

باران گرفته بود همه جا را، چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش و با ولع بوی نمِ بهار را نفس میکشیدم که دیدم تکیه داده به درب و زل زده به صورتم! نگاهش که کردم گفت ده دقیقه است مشغول تماشایت هستم، حواست پرتِ باران بود، شبیه شخصیت های فیلم های ایرانیِ دهه پنجاه دل میبری چرا نامرد؟ گناه ندارم؟

فقط سیگار کنج لبَت کم است!

سیگاری آتش زدم و به همان سبکی که دلش رفته بود گفتم:

داشتیم پنجره خونتونو دید میزدیم بانو،

حتی اگه بارون بالا بیاد تا سرِ زانو، ما واسه دیدنت منتظر میموندیم، درسته درس مرسِ درست و حسابی نخوندیم،شاگردِ نونوا اکبریم ولی چشم ابرویِ شمارو ازبریم، همیشه گفتن از قدیم....

وسط بداهه گفتن هایم بودم که نگاهی به چپ و راستِ کوچه انداخت و دوید سمتم و سفت بغلم کرد!

درِ گوشش گفتم لباس گرم میپوشیدی جانم، سرما میخوری! مقصدمان نامعلوم است! هوای بهار هم قابل پیش بینی نیست! گاه ابری ست و گاه آفتابی و گاه طوفان و باد و بوران! نکند میانه ی راه سردت شود، بخواهی ادامه ی مسیر همراهی ام نکنی!

میدانی من این مسیر را بدون تو بلد نیستم، همراه تو بودی که قصدِ آمدن کردم، نکند تا آخر این راه همراهی ام نکنی! من در این مسیر انقدر حواسم پرتِ تو شده که راهِ برگشت را هم بلد نیستم، اگر رهایم کنی میانه ی راه بلاتکلیف و سر در گم میمانم.

هوای مسیرمان بهاری ست جانم! کاش لباس گرم میپوشیدی که سردت نشود!

از آغوشم که جدا شد زل زد به چشمانم، خنده اش کمرنگ شده بود و در چشمانش ترس و اضطراب موج میزد!

دستانم را محکم چسبید و زدیم به راه، مقصدمان معلوم نبود، نمیدانم کجای مسیر بودیم که باران شدت گرفت، بارانی ام روی دوشش انداختم، نمیدانم کجای مسیر بود که دستانم را رها کرد و دستانش را در جیبش گذاشت، سردش شده بود اما نمی گفت، نمی گفت چون گوشزد کرده بودم هوای مسیرمان بهاری ست اما هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود!

نمیدانم کجای مسیر بود که حس کردم قدم هایش با قدم هایم همخوانی ندارد، مسیرمان مه آلود شد، بادِ سردی میوزید، خواستم دوباره دستانش را بگیرم اما کنارم نبود، برگشتم و دیدم با فاصله از من ایستاده، صدایش نامفهوم بود...

میگفت دیگر توان ادامه دادن ندارم، هوس کرده بود تنش را بدهد به بهار، هوس کرده بود، رهایم کرد، مسیر بازگشت را نمی دانستم، سر در گم ماندم و دیگر هیچ وقت هوای بهار را بلد نشدم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 دی 1396
حمید شمس کیانی

ﻫﻔﺪﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ، ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ

ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﻣﺶ ،ﺑﻬﺶ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ .

ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ .

ﺩﺭ آﻥ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ

ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ

آﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ...

ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭﺣﻤﺎﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻢ

ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻧﻢ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭼﻬﺎﺭ ﻧﺦ !

ﻧﺦ آخر ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺣﻤﺎﻡ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻡ

ﺍﺯ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻣﺪﻡ، ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

آﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺘﺮﺳﺎﻧﺪ...

ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩم، ﺑﻮﺳﯿﺪﻣﺵ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ...

ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﯿﺪﻡ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 دی 1396
حمید شمس کیانی

درود بر همه دوستان و همراهان

امیدوارم همیشه شاد و خندون باشید و سلامتی توشه همیشگی راه زندگیتون باشه...

امروز سالگرد فوت پدر عزیزمه و تموم خاطرات تلخه اون روز که هیچوقت انتظارشو نداشتم دوباره تو ذهنم داره رژه میره و حسابی دلم گرفته...

امیدوارم خدا عمر با عزت به پدر و مادرتون بده و همیشه سایه این وزنه های امید رو زندگیتون باشه..

هنوز با گذشت یکسال هنوز باورم نشده که تنهامون گذاشته و مدام فکر میکنم همین روزاس که درو باز کنه و چشم به جمال با صلابتش روشن شه...

ولی کاش بود..

کاش..

امیدوارم این تجربه تلخ و سنگین رو لمس نکنید..

پاینده باشید...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 18 دی 1396
حمید شمس کیانی

دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت :

چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی ؟

چوپان در جواب گفت :

آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام .

دانشمند گفت :

خلاصه دانشها چیست؟

چوپان گفت : پنج چیز است :

 

تا راست تمام نشده ، دروغ نگویم .

تا مال حلال تمام نشده ، حرام نخورم .

تا از عیب و گناه خود پاک نگردم ، عیب مردم نگویم .

تا روزیِ خدا تمام نشده ، به در خانهٔ دیگری نروم .

تا قدم به بهشت نگذاشته ام ، از هوای نفس و شیطان ، غافل نباشم.

دانشمند گفت : "حقاً که تمام علوم را دریافته ای ، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 17 دی 1396
حمید شمس کیانی

پس ازآفرینش آدم خداگفت به او:

نازنینم آدم!  باتو رازی دارم

اندکی بیشتر آی!

نازنینم آدم (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید)

یادمن باش که بس تنهایم  !

بغض آدم ترکیدگونه هایش لرزید...به خداگفت: من به اندازه ی...

من به اندازه ی گلهای  بهشت  ...نه!

من به اندازه ی  عرش  ........نه!

من به اندازه ی تنهائیت ای هستی من ، ........  دوستدارت، هستم

آدم کوله بارش را برداشت.....خسته وسخت قدم برمیداشت........راهی ظلمت پرشور زمین

طفلکی بنده ی غمگین......آدم!

درمیان لحظه ای جانکاه،...مهبوط...

زیر لبهای  خداوند  شنید،........نازنینم  آدم .....نه به اندازه ی تنهایی من

نه به اندازه ی گلهای بهشت

که به اندازه ی یک دانه ی گندم توفقط..... یادم-باش

نازنینم آدم...نبری از یادم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 دی 1396
حمید شمس کیانی


( کل صفحات : 187 )    1   2   3   4   5   6   7   ...