از هر دری سخنی...
فرصت شمار صحبت، کزین دوراهه منزل ** چون بگذریم دیگر، نتوان بهم رسیدن...
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : حمید شمس کیانی
نظرسنجی
میزان رضایت شما از تنوع مطالب در چه سطحی است؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 

زمان شما   محدود است

آن را با زندگی کردن در دنیای دیگران هدر ندهید...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 30 آذر 1396
حمید شمس کیانی

ﺍز بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

راز این امیدواری و آرامشی

که در وجودت داری چیست؟!

گفت :

ﺑﻌﺪ ﺍ ﺳﺎﻟهاﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ، تصمیم گرفتم ﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮ ﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ کنم :

ﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭ ﺷﺪ!

ﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!

ﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎ ﻣﺮﺍ ﯾﮕﺮ ﺍﻧﺠﺎ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼ ﮐﺮﺩﻡ!

ﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﯿﺎ ﺷﺪ!

ﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺳﻮ ﻣﻦ ﺑﺎﻣﯽﮔﺮﺩﺩ،

 ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ‌ها ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﺑﺪ‌ها ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!

ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ پنج ﺍﺻﻞ ﺍ ﺑﻪ ﺧﻮ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 29 آذر 1396
حمید شمس کیانی


فاصله ای نباشد میان شما و تمام احساس های خوبتان

شما  باشید و

عشق باشد و

یک دنیا سلامتی !

و امضای خدا پای تمام دعاهایتان...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 آذر 1396
حمید شمس کیانی

برای زیبا زندگی نکردن،کوتاهی عمر را بهانه نکن...

عمر کوتاه نیست...

ما کوتاهی میکنیم!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 آذر 1396
حمید شمس کیانی

 پسرکی جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :

خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت

نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد!

پسرک گفت، زیباست،چه کفش های قشنگی دارید !

زن لبخندی زد و با غرور گفت : بله، برادرم برایم خریده است،

دوست داشتی جای من بودی ؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :

نه،

ولی دوست داشتم جای برادرت بودم،

تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم

آدم ها را با آرزوهاشون باید شناخت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 26 آذر 1396
حمید شمس کیانی


یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم .

 اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند.

 نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد .

 اخوان گفت این پول چیه ؟...

تو که پول نداشتی .

 نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا، این خودکار هم توی پالتوت بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 25 آذر 1396
حمید شمس کیانی


بیرون ز تو نیست

هر چه می خواسته ام

فهرست تمام آرزوهای منی...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 24 آذر 1396
حمید شمس کیانی

مادرم آن روزها همه چیز برایش حیف بود، جز خودش!

یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف!

در خانه ما به چیزهایی حیف گفته می‌شد که نباید آنها را مصرف می‌کردیم..!!

نباید به آنها دست می‌زدیم،

فقط هر چند وقت یک بار می‌توانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حَظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم!

حیف مادرم که دیگر نمی‌تواند درِ صندوقِ حیف را باز کند و چیزهای حیف را در بیاورد و با دست‌های ظریف و سفیدش، آنها را جلوی چشمان پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد!

مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد...

دستهایش، چشم‌هایش، موهایش، قلبش، حافظه‌اش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.

حالا داشته‌هایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست...

حیفِ مادرم که قدر حیف‌ترین چیزها را ندانست!

قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 23 آذر 1396
حمید شمس کیانی


هر کسی برای خودش خیابانی دارد

کوچه ای

کافی شاپی..

و شاید عطری

که بعد از سالها…

خاطراتش گلویش را چنگ میزند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 22 آذر 1396
حمید شمس کیانی

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید؛

 به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند تله موش مشکل توست، به ما ربطی ندارد

ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند؛

و گوسفند را برای عیادت کنندگان از زن مزرعه دار سر بریدند زن مزرعه دار زنده نماند و مرد گاو را برای مراسم ترحیم کشتند

 

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 21 آذر 1396
حمید شمس کیانی

 وقتی که یک بچه بود، پدرش به عنوان یک مربی اسب برای تربیت اسبها از یک اصطبل به اصطبل دیگر و از یک مزرعه به مزرعه دیگر در گردش بود.

به همین خاطر مدرسه‌اش در طول سال چند بار عوض می‌شد.

یک روز، وقتی که شاگرد دبیرستان بود، معلم از شاگردان خواست که بنویسند وقتی که بزرگ شدند می‌خواهند چه کاره شوند.

او یک دقیقه هم صبر نکرد و هفت صفحه کاغذ درباره هدفش که می‌خواست مالک یک مزرعه اسب باشد نوشت، او همه چیز را با جزئیات کامل نوشت و حتی طرحی از آن مکان با اصطبلها و ویلایش کشید.

دو روز بعد او نوشته‌اش را با یک نمره F (پائین‌ترین نمره) در صفحه اول دریافت کرد.

بعد از کلاس، نزد معلم رفت و پرسید، چرا من پائین‌ترین نمره را گرفتم؟

معلم پاسخ داد: «این آرزو برای بچه‌ای مثل تو که نه پول دارد، نه امکانات و از یک خانواده دوره‌گرد است خیلی غیرواقعی است.

به هیچ وجه ممکن نیست روزی به این آرزوی بزرگ دست پیدا کنی. سپس پیشنهاد کرد دوباره بنویسد و آرزوی واقعی‌تری داشته باشد.

پسر به منزل رفت و از پدرش پرسید که چکار باید بکند.

پدر پاسخ داد: این تصمیم خیلی برای تو مهم است. پس خودت باید به آن فکر کنی.

پس از چند روز، پسر همان نوشته را برای معلمش برد. هیچ تغییری در آن نداد و گفت: شما نمره F را نگهدار و من آرزویم را نگه می‌دارم.

اکنون مونتی رابرتز مالک خانه‌ای با زیربنای 400 متر مربع در وسط یک مزرعه اسب به مساحت 8 هکتار می‌باشد و هنوز آن نوشته را با خودش دارد و آن را قاب گرفته و بالای شومینه‌اش نصب کرده است!

بخاطر داشته باشید، باید به حرف دل خود گوش کنید و اجازه ندهید هیچکس رویای‌تان را از شما بگیرد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 20 آذر 1396
حمید شمس کیانی

شش یا هفت ساله که بودم

دست چک پدرم را با دفتر نقاشی ام اشتباه گرفتم

و تمام صفحاتش را خط خطی کردم

مادرم خیلی هول شده بود

دفترچه را از دست من کشید وبه همراه کت پدرم به حمام برد

آخر شب صدایشان را می شنیدم

حواست کجاست زن

میدانی کار من بدون آن دفترچه لنگ است؟؟

می دانی باید مرخصی بگیرم و تا شهر بروم؟

میدانی چقدر باید دنبال کارهای اداری اش بدوئم؟

"صدای مادرم نمی آمد"

میدانستی و سر به هوا بودی؟

"بازهم صدای مادرم نمی آمد"

سالها از اون ماجرا می گذرد

شاید پدرم اصلا یادش نیاید چقدر برای دوباره گرفتن آن دفترچه اذیت شد

مادرم هم یادش نمی آید چقدر برای کار نکرده اش شرمندگی کشید

اما من خوب یادم مانده است که مادرم آن شب سپر بلای من شد تا آب در دل من تکان نخورد

خوب یادم مانده است تنها کسی که قربانت شوم هایش واقعیست اسمش مادر است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 آذر 1396
حمید شمس کیانی

اندیمشک؛

تنها شهری است در خاورمیانه که سه تا سد مطرح جهانی دارد و بیش از ۸۰ درصد برق کشور را تامین میکند.

پاوه ؛

شهری بدون حتی یک چراغ قرمز !!

لار؛

تنها شهر بدون کوچه در خاورمیانه !!!

بعد از زلزله ای که

شهر رو کامل ویران کرد به اینگونه طراحی شد .

ورامین؛

شهر بی دخانیات !!!

حتی در مغازه ها هم سیگار فروخته نمیشود .

چالدران؛

شهر بدون کولر !!!

دمای هوا به نحویست که در چله ی تابستان هم نیازی به کولر ندارند .

اردکان؛

پولدارترین شهر ایران

بدلیل معادن فراوان و ابرکارخانهای شخصی ، گردش حساب  بانکهای آن نسبت بجمعیت 24 برابر تهران بزرگ!!!

فردوس؛

شهری در خراسان جنوبی، دومین شهر امن جهان بعد از وین شناخته شده،

در این شهر چیزی به نام دزدی و سرقت وجود ندارد و درب اکثر منازل و ماشین ها باز گذاشته میشود،

و مردمی مطمئن و قابل اطمینان دارد.

تبریز؛

شهر بی گدا !!!

جلفا؛

شهری بدون گورستان !!!

مردم برای دفن شدن به روستاهای اطراف فرستاده میشوند .

نورآباد ممسنی؛

شهری که هجده در صد جمعیت اون دانشجوست...

تهران با دوازده درصد رتبه دوم کشور را دارد ...

ایوان؛

شهر بدون غسالخانه !!

مرده‌ها طبق سنت های قدیمی در حیاط منزل شسته میشوند .

بروجرد ؛

باصفاترین شهر لرستان و خوشگذران ترین مردم ایران!

کیش؛

تنها شهر بی موتورسیکلت !!

گچساران؛

ثروتمندترین شهر ایران

دارای پنجمین ابر مخزن نفت جهان و بزرگترین منابع گازی ایران و خاورمیانه .

عسلویه؛

شهری که جمعیت مهاجرین و نیروهای مشغول به کار در آنجا تعدادشان یازده برابر جمعیت بومی آنجاست.

شادگان؛

تنها شهر بدون هتل و مسافرخانه

چون مردم این شهر حتی مهمان غریبه را به منزل خود دعوت کرده و پذیرایی می کنند.

سلماس:

تنها شهری که خیابان های آن شطرنجی است...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 18 آذر 1396
حمید شمس کیانی

پیرمردی تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می‌گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس‌اش ریخت و پیرمرد گوشه‌های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می‌گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می‌گفت و برای گشایش آنها فرج می‌طلبید و تکرار می‌کرد: «ای گشاینده گره‌های ناگشوده، عنایتی فرما و گره‌ای از گره‌های زندگی ما بگشای

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می‌کرد و می‌رفت، یکباره یک گره از گره‌های دامنش گشوده شد و گندم‌ها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

 

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

 

پیرمرد نشست تا گندم‌های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه‌های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

نتیجه گیری مولانای بزرگ از بیان این حكایت:

 

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفـــتاح راه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 آذر 1396
حمید شمس کیانی

بیشتر مـــردم

منتظر فرا رسیدن سال نو هستند

تا دوباره

به عادت های کهنه

مشغول شوند .

 

 "پائولو كوئیلو"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 16 آذر 1396
حمید شمس کیانی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو